پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧

يادنامه و كارنامه جلال
میراحسان احمد

اكنون كمتر كسى است كه جلال آل احمد را نشناسد; از زندگى، آمد و شد، و تغيير و تحولش بى‌خبر باشد. كم و بيش با خاندان روحانى او در ايران و نجف، شهادت برادرش در عربستان (مى‌گويند مسموم‌اش كردند)، زمانى كه نماينده مرجعيت‌شيعى بود، از بريدن جلال به سبب سخت‌گيرى‌هاى دوران نوجوانى از خانه و سنت علمى دينى، از جذب او به حزب توده و سردبيرى روزنامه مردم، از گسست او به سبب خيانت نهانى و وابستگى حزب به شوروى، و مقدم داشتن منافع اجنبى بر منافع مردم، از تشكيل خط سوم به همراه خليل ملكى، از غضب و توبيخ شوروى، از ازدواج با خانم سيمين دانشور، از تبديل جلال آل احمد به مهم‌ترين روشنفكر و تئوريسين اجتماعى نيمه دوم دهه سى و چهل، از مبارزاتش با رژيم شاه و آراى او در كتاب «غربزدگى‌» (١٣٤١) و ملاقات با امام خمينى و تحسين و تقدير امام (ره) از او، از بازگشت‌به دامان اسلام، از پيكر شهيد شيخ فضل الله نورى بر بالاى دارد را پرچم شكست مشروطيت‌خواندن، از سفر حج و نگاشتن «خسى در ميقات‌» (١٣٤٥)، از ارائه ارزشمندترين پژوهش درباره روشنفكران ايران، «در خدمت و خيانت روشنفكران‌» كه متن كامل آن پس از مرگ جلال در سال ١٣٥٦ انتشار يافت و بالاخره مرگ مشكوكش در اسلام، و... از جزئيات فراوان ديگر زندگى جلا مطلع هستيم. مثلا اينكه، براى او امكان داشتن فرزندى وجود نداشته و در كتاب «سنگى بر گورى‌» كه از زيباترين آثار اتوبيوگرافيك به زبان فارسى است و پس از انقلاب اسلامى منتشر شده، لغزش‌هايش را اعتراف مى‌كند.
جلال آل احمد، امروز از سوى روشنفكران ليبرال، به صورت جدى مورد انتقاد قرار مى‌گيرد; كسانى كه ديروز در برابر او تعظيم مى‌كردند يا مطلقا امكان عرض اندام نداشتند و يا به پيروى از او مفتخر بودند، اكنون با نگاهى ديگر به او مى‌نگرند و او را تخطئه مى‌كنند.
مهم‌ترين نكته مورد انتقاد اين روشنفكران، آن است كه آنان جلال آل احمد را يك روشنفكر آرمان‌گرا، ايدئولوژيك و داراى نگرشى بسته مى‌نامند. سپس از بازگشت او به دين و تحليل او از اسلام و روحانيت‌شيعى، همچون گرايشى ارتجاعى ياد مى‌كنند. بيشترين محورى كه در آرمان‌گرايى جلال مورد حمله قرار مى‌گيرد، مبارزه او عليه غربزدگى، نفى سلطه غرب و دفاع از ضرورت استقلال فكرى و معنوى و نيز ملى براساس هويت ملى و هسته اصلى آن، بازگشت‌به خويشتن و در واقع نفى از خودبيگانگى و كشف مجدد ارزش دينى، يعنى اسلام و تشريح نقش آن در اين هويت‌طلبى مستقل است.
همه اين ايده‌ها، امروز به وسيله انديشه روشنفكرانه دينى و غير دينى ليبرال، با بغض روبرو شده است، زيرا خود حاوى مقابله‌اى جدى با ارزش‌هاى دموكراسى غرب‌گرايانه و مناسبات سلطه‌پذير به حساب مى‌آيد. درواقع جلال آل احمد، در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران‌» ، از پيش با روشن‌بينى، گزارش وابستگى‌هاى گوناگون به غرب، اشكال و خطرات اين گونه روشنفكرى را افشا مى‌كند و بديهى است كه چنين روشنگرى شفافى عداوت و خشم اين گونه روشنفكران را بر مى‌انگيزد.

اهميت جلال آل احمد

جلال براى ما تجلى عملى و نمايش صادقانه وضع و موقعيت روشنفكرى مدرن در برابر سنت، و چالش آن دو در دوران گذار و آسيب‌هاى هر يك است. ثمره اين حركت‌خودبه‌خودى قربانى شدن، التقاط و ضايعات جبران‌ناپذير اتلاف نيروهاى جوان يك ملت كه درگير پرسش مدرنيته و تسليم به جريان خودبه‌خودى نفوذ مدرنيت‌بوده است.
در واقع‌گويى، موقعيت «طبيعى‌» جلال، يعنى تولد در خانواده‌اى روحانى، گسست از انديشه الهى و وحيانى، و خاندان و ريشه‌ها، گرويدن به تفكر، فرهنگ و ايدئولوژى غربى، آگاهى بر گوهر وابستگى ايدئولوژيك و نتايج‌خيانت‌بار سياسى، اجتماعى و اقتصادى گسست از اجنبى، جست‌وجوى هويت وبازگشت‌به اسلام... ، همه و همه آينه روشن و تمام نماى تاريخ ورود مدرنيته و كشورهاى مدرن به ايران است.
از دوران قاجار، در واقع از ورود اولين نمايندگان جهانگشايى مدرن (ناپلئون) و افكار نو، به‌ويژه در دوران بعد، يعنى دوران انحطاط ايران و حكومت قاجار، جامعه سنتى ايران در برابر پرسش انديشه تجدد قرار گرفت; دو پديده‌اى كه ارتباطى على و معلولى نداشتند، به اشتباه همگن پنداشته شدند ; يعنى باورهاى سنتى و در گوهر آن اسلام، با فروپاشى قاجارى هم‌ذات پنداشته شد و در عوض پيشرفت و نوشدگى با پذيرش مدرنيته، انديشه جهان خودبنياد، نفى خدامحورى و پيروزى انسان محورى همذات گشت .
شاگردان نخبه‌اى كه به جهان مدرن گام مى‌نهادند، قانون، پيشرفت، بهداشت، آزادى، توسعه، دانش، نظم، رفاه و توسعه تكنولوژيك و نوشدگى آن را با استبداد، جهل، خرافه، بيمارى، بى‌قانونى، شكنجه، فقر، بى‌سوادى، و انواع ستم‌هاى قاجارى و بى‌عدالتى‌هاى ديگر مقايسه مى‌كردند و تصور مى‌كردند كه تنها با نفى ارزش‌هاى بومى و قبول ديدگاه آنان، قادريم به اين پيشرفت‌ها دست‌يابيم. از اين رو، كسانى كه به پوسته دين وفادار مى‌ماندند، مى‌كوشيدند كه در اين روند آن را با نگاه مدرنيته پر كنند و با حفظ ظاهر اسلام، آن را از محتوا خالى كرده و نگرش مدرن را به جاى آن بنشانند. اينان نمايندگان تفكر التقاطى شدند; آنان نه عميقا انديشه غربى و نه عميقا اسلام و توافق آن با مقتضيات زمان و ضرورت حفظ اصول و ماهيت جداگانه جهان‌بينى وحيانى را تشخيص مى‌دادند.
گروه ديگر كه صادق‌تر بودند، براساس آن خطاى اصلى و اولى، راه را در ترك انديشه سنتى و گرويدن به يكى از ايدئولوژى‌هاى مدرن مى‌ديدند. غالبا كسانى كه گرايشات عدالت‌خواهانه داشتند، به‌جاى لائيسيته ليبرالى به سوسياليسم گرايش يافتند و چپ شدند. فرزند شيخ آقا بزرگ تهرانى، بردار زاده ميرزاجواد آقا ملكى تبريزى، عارف بزرگ و برادر مرحوم سيد محمد تقى طالقانى، يعنى همين جلال آل احمد، از جمله اين راه گم كردگان به‌شمار مى‌آيند كه آيينه يك تاريخ هستند.
جلال، آن شجاعت، آن بخت و آن توجه الهى را همراه داشت كه در اوج موفقيت در فعاليت‌حزبى چپ، فطرتش بيدار شد و عليه آن شوريد و به خيانت و توطئه عليه استقلال ايران تسليم نشد، و اين گسست‌سياسى به گسست ايدئولوژيك و بازگشت‌به حقيقت دين تبديل شد.
از همين رو، مرور و مطالعه كارنامه جلال آل احمد به طور منظم، براى همه به‌ويژه دانشجويان و دانش‌پژوهان جوان مفيد و حتى ضرورى است.
از قلم جلال اين آثار منتشر شده است: ديد و بازديد (١٣٢٤)، از رنجى كه مى‌بريم (١٣٢٦)، سه تار (١٣٢٧)، (زن) زيادى ١٣٣١، سرگذشت كندوها (١٣٣٧)، مدير مدرسه (١٣٣٧)، نون و القلم (١٣٤٠)، نفرين زمين (١٣٤٦)، پنج داستان (١٣٥٠)، سنگى بر گورى (١٣٦٠)،

مشاهدات:

اورازان (١٣٣٣)، تات نشين‌هاى بلوك زهرا (١٣٣٧)، در يقيم خليج - جزيره خارك (١٣٣٩).

سفرنامه:

خسى در ميقات (١٣٤٥) و سفر به ولايت عزرائيل (١٣٦٣).

مقالات:

هفت مقاله (١٣٣٣)، سه مقاله ديگر (١٣٤١)، غرب‌زدگى (١٣٤١)، كارنامه سه ساله (١٣٤١)، ارزيابى شتابزده (١٣٤٢)، يك چاه و دو چاله (١٣٥٦)، در خدمت و خيانت روشنفكران (١٣٥٦).

ترجمه:

قمار باز داستايوسكى (١٣٢٧)، بيگانه آلبر كامو (با خبرزاده) (١٣٢٨)، سوء تفاهم آلبركامو (١٣٢٩)، دست‌هاى آلوده سارتر (١٣٣١)، بازگشت از شوروى (ژيد) (١٣٣٣)، مائده‌هاى زمينى ژيد (با داريوش) (١٣٣٤)، كرگدن اوژن يونسكو (١٣٤٥)، عبور از خط نويگر (با هومن) (١٣٤٦)، چهل طوطى (با دانشور) (١٣٥١)، تشنگى و گشنگى از يونسكو (با هزار خانى) (١٣٥١).
در ميان آثار جلال آل احمد چند كتاب تعيين كننده وجود دارد كه تاثير فراموش نشدنى و انديشه سازانه‌اى در جامعه روشنفكرى ايران باقى نهاد.
«سرگذشت كندوها» ، شكست جنبش ملى مصدق را تصوير مى‌كند، اما اثر مهم جلال در داستان نويسى، «مدير مدرسه‌» و نيز «نفرين زمين‌» است كه داستان‌هايى در افشاى اصلاحات ارضى شاه است. در حالى كه از نظر تحليلى، غربزدگى است كه كتاب كليدى او به حساب مى‌آيد و پژوهش «در خدمت و خيانت روشنفكران‌» ، متن پر ارزشى است كه بسيارى از واقعيات زندگى روشنفكرى ما را به نمايش در مى‌آورد.
در ميان آثار جلال آل احمد، سفرنامه‌هاى او از جايگاهى برجسته برخوردار هستند; او طى اين سفرها به كشف جهان نائل مى‌آيد. هميشه آراى او در داورى هايش به امر واقعى اصابت نمى‌كند، اما همواره تكاپو و بى قرارى او در نيل به دانايى و تجربه غير قابل چشم پوشى است.
سفرهاى جلال در دو بخش داخلى و خارجى قابل دسته‌بندى است; در سفرهاى داخلى او به همراه شمس آل‌احمد (برادرش)، غلامحسين ساعدى و... بيشتر شهرها و روستاهاى ايران را پياده در مى‌نورديد و با ديده‌ورى و بصيرت به مشاهده واقعيات اجتماعى و زندگى مردم و شهرنگارى مى‌پرداخت. اين سفرها در واقع‌بينى و مردم‌شناسى آل احمد نقشى بزرگ داشت و او را از روشنفكران غربگراى ذهنى‌انديش و چپ‌هاى انتزاعى و جدا از مردم متمايز مى‌كرد.
بخش ديگر سفرهاى جلال آل‌احمد، سفرهاى خارجى او است ; سفر به عراق در سال ١٣٢١ سياحت و زيارت بود. سفر به فرنگ در سال ١٣٣٦ كه سفرى تابستانه محسوب مى‌شد و نوعى ماه عسل با سيمين دانشور و گشتن فرانسه و انگليس است. سياحت و سفر به فرنگ در سال ١٣٤١ كه فرانسه، سوئيس، آلمان، هلند و انگليس را مورد بازديد قرار داد. سفر به اسرائيل در سال ١٣٤١ كه سفرى چهارده روزه بود و سفر حج در سال ١٣٤٣ كه بيست و چهار روز طول كشيد و سفرنامه آن «خسى در ميقات‌» نام گرفت و همان زمان حيات جلال (١٣٤٥) منتشر شد. سفر جلال به شوروى در سال ١٣٤٣ و سفر به امريكا در سال ١٣٤٤ صورت گرفت.
بايد گفت از ميان اين سفرها، چهار سفر خارجى جلال بايد بسيار مهم شمرده شود; مى‌گويند او خود نيز قصد داشت چهار سفرنامه اساسى خود را به نام چهار كعبه به چاپ بسپارد. احتمالا منظور او از چهار كعبه عبارت بود از:
١. كعبه نخست، مكه زيارتگاه مسلمين جهان (سفرنامه خسى در ميقات)
٢. كعبه دوم، بيت المقدس (سفر به ديار عزرائيل).
٣. كعبه سوم، آمريكا (كلا فرنگ) زيارتگاه غربگرايان.
٤. كعبه چهارم، شوروى زيارتگاه كمونيست‌هاى روسى.
* * *

در اين ميان سفرنامه «سفر به ديار عزرائيل‌» ، حاوى نكات تازه‌اى براى ما است. جلال خود مى‌گويد: «در سفر، اين بار براى من هيچ نوع مفرى نيست; يعنى اين بار به فرار از هيچ چيز و هيچ كس - حتى از خودم - به اين سفر آمده‌ام. اين سفر را يك نوع شتل تلقى مى‌كنم. شتل اين قمار كلانى كه در آن خراب شده مملكت ما هست و ما اجبارا شاهدش هستيم. اينكه باشى و ببينى و شاهد باشى كه چه مى‌كنند و چه مى‌برند و چه مى‌دزدند و فريادت را هم بزنى، اما توى چاه، ناچار به عنوان شتل تلقى مى‌كنى چنين سفرى را كه مى‌خواهند تو نباشى و حتى همان فرياد توى چاه را نزنى و به همان اندازه قليل مزاحم نباشى و راحت‌بگذارى دزدها را و اراذل را...».

* * *

بايد بگويم كه جلال در ٤ تا ١٧ فوريه ١٩٦٣ از اسرائيل ديدن مى‌كند ; آن زمان هنوز حمله ژوئن سال ١٩٦٧ اسرائيل به مصر و جنگ شش روزه و روشنگرى‌هاى آن رخ نداده بود. در آن سال‌ها در ايران روشنفكران سوسياليست تحت تاثير اسرائيل بودند; مثلا مهندس حسين ملكى در مجله «انديشه نو» مقاله‌اى تحت عنوان «كيبوتس‌» نوشت و با اين مقاله مى‌خواست در برابر تجربه كشاورزى جمعى استالينى، از تجربه اسرائيل دفاع كند (١٣٢٧). سپس خليل ملكى مقاله كيبوتس را در علم و زندگى نوشت و همان نگاه مثبت درباره عمران دموكراتيك كشاورزى كه متمايز با تجربه شوروى بود، درباره اسرائيل مطرح كرد. (١٣٣٢)
مقاله سوم به داريوش آشورى تعلق داشت كه در سال ١٣٤١ نوشته شد و در آن هم شگفتى روشنفكران جوان آن روز منعكس شده است.
جلال نفر بعدى است كه در همان سال به سفر مى‌رود (١٣٤١) و در بازگشت در مؤسسه مطالعات و تحقيقات علوم اجتماعى دانشكده ادبيات تهران (با مديريت دكتر غلامحسين صديقى و سپس احسان نراقى) سخنرانى مى‌كند و مى‌كوشد، با لحنى فنى، آن را معرفى كند و مشتركات و تمايزات «كيبوتس‌» و «شاو» را توضيح دهد و از نظر اقتصادى، تشكيلاتى، كشاورزى، و ريخت‌شناسى جامعه‌شناسانه و نوع تعاونى، به تفسير آن همت گمارد.

* * *

بررسى اين سفرنامه فرصت و مجالى ديگر مى‌طلبد، اما خوب است در اينجا به گلايه رهبر معظم انقلاب اسلامى درباره اين كتاب اشاره‌اى داشته باشيم; شمس آل احمد مى‌گويد: «حضرت حجت الاسلام سيد على خامنه‌اى در كلام تجليل‌آميزى از جلال، قبل از آنكه به رياست جمهورى انتخاب شود ; در ياد داشتى كه در پاسخ انتشارات رواق نوشتند از جلال با اين عبارات ياد كردند:
«با تشكر از انتشارات رواق. اولا به خاطر احياى نام جلال آل احمد و از غربت در آوردن كسى كه روزى جريان روشنفكرى اصيل و مردمى را از غربت درآورد، و ثانيا به خاطر نظرخواهى از من كه بهترين سال‌هاى جوانيم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است....
١. دقيقا يادم نيست، كدام مقاله يا كتاب، مرا با جلال آشنا كرد; دو كتاب «غربزدگى‌» و «دست‌هاى آلوده‌» جزو قديمى‌ترين كتاب‌هايى است كه از او ديده و داشته‌ام. اما آشنايى بيشتر من به وسيله و به بركت مقاله «ولايت اسرائيل‌» شد كه گله و اعتراض من و خيلى از جوان‌هاى اميدوار آن روزگار را برانگيخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصا براى اين كار) تلفنى با او تماس گرفتم و مريدانه اعتراض كردم. با اينكه جواب درستى نداد، از ارادتم به او چيزى كم نشد. اين ديدار تلفنى براى من خاطره‌انگيز است و حرف‌هايى كه ردوبدل شد، هوشمندى، حاضر جوابى صفا و دردمندى مردى كه آن روز در قله «ادبيات مقاومت‌» قرار داشت، موج مى‌زد».

* * *

گلايه رهبر معظم انقلاب و بسيارى از جوان‌هاى اميدوار «حوزه‌» به مقاله «ولايت اسرائيل‌» كه در مهرماه سال ١٣٤٣ در انديشه و هنر چاپ شد، دومين گلايه حوزه از روشنفكران است. زمان گلايه نخست را ده سال پيش در «قم‌» از مرحوم ملكى و علم و زندگى صورت گرفت. با اين همه يادآورى چند نكته زير نيز خالى از فايده نيست:
١. مقاله‌اى كه جلال تحت پوشش نامه يك دوست ايرانى فرنگ نشسته، در «جنگ هنر امروز» دكتر سيروس طاهباز چاپ كرد و هفته نامه «دنياى جديد» را به توقيف ابدى گرفتار ساخت، در سال ١٣٤٦ و در نسخى معدود منتشر شد كه يا روشنفكر جماعت در همان ايام آن را نديد و يا آن را در خور توجه ندانست.
آن نامه ساختگى جلال، تا ضرب و زور ساواك را بگيرد، نام «آغاز يك نفرت‌» را داشت كه خود وى و يا دكتر سيروس طاهباز ناشر اول آن، مصلحت نديده بودند كه با چنان عنوانى حساسيت و عصبيت دستگاه سانسور را برانگيزند (كه البته اين ملاحظه و مراعات درست در نيامد و ساواك نه تنها اكثر نسخ آن را جمع كرد، بلكه هفته نامه مزبور را تعطيل كرد).
اما از ظرايف روزگار اينكه آن مقاله را نيز روحانيت آگاه ديد و نسبت‌به تكثير آن احساس مسئوليت كرد و با افزايش يك مقدمه سه صفحه‌اى با امضاى «ابورشاد» و توسط «نشر نذير» ، دوباره آن را در قم به صورت يك رساله ٣٢ صفحه‌اى رقعى منتشر ساخت; يكبار در پنج هزار نسخه و بارديگر در پنجاه هزار نسخه، و ظريف‌تر آنكه براى آن رساله با تكيه بر محتوايش، نام «اسرائيل عامل امپرياليسم‌» را برگزيد.
٢. جلال با تمام ارادتى كه به مرحوم خليل ملكى و برادرش مهندس ملك داشت، هيچگاه دچار شيفتگى سوسياليست‌هاى ايرانى نسبت‌به اسرائيل نبود. جوهر علاقه و اعتقادى او به فرهنگ اصيل اسلامى، به او اجازه نمى‌داد كه چون ديگر ياران خويش به دستاوردهاى توفيق‌آميز كشاورزى اسرائيل در كيبوتس‌ها از صميم دل به وجد آيد و همين شك و ترديدهاى اصولى بود كه نوشته‌هاى جلال را همواره از نوشته‌هاى مرحوم ملكى تفكيك مى‌كرد....
جلال از ميان روشنفكران ايرانى (در سال ١٣٤٦) براى اول بار زمانى فريادش بلند شد كه به‌مناسبت اينكه نازيسم، اين گل سرسبد تمدن بورژوايى غرب، شش ميليون يهودى فلك‌زده را در آن كوره‌هاى آدم‌سوزى سوزاند.
امروز سه ميليون عرب فلسطين، غزه و غرب اردن بايد در حمايت‌سرمايه‌داران وال‌استريت و بانك روچيلد كشته و آواره بشوند، چون حضرات روشنفكران اروپايى در جنايت‌هاى هيتلر شريك بوده‌اند و در همان ساعت دم برنياورده‌اند، حالا به همان يهودى‌ها در خاورميانه سرپل داده‌اند تا ملل مصر، سوريه، الجزاير و عراق شلاق بخورند و ديگر خيال مبارزه ضداستعمار غرب را در سر نپرورانند و ديگر كانال سوئز را به روى ملل متمدن نبندند.

* * *

ميراث جلال ميراثى غيرقابل انتقاد نيست و اين چيزى از درخشش او و مقام او در دهه سى و چهل، به عنوان رهبر جريان مردمى روشنفكرى كم نمى‌كند. آموزش‌هاى جلال آل احمد براى روشنفكران متعهد، مستقل و آرمان‌خواه، امروز هم عزيز، درخشان، زنده و قابل اعتنا است. گوهر اين آموزش بازگشت‌به خويشتن، كشف هويت مستقل، عدالت‌طلبى، نفى غربزدگى، تعهد مردمى و استقلال خواهى و ادراك ارزش اسلام در هستى ايرانى ما است.
اين دستاوردهاى جلال همواره براى هر روشنفكر اصيل اعم از طلبه و دانشجو گرامى است; آن را پاس بداريم.